تبليغاتX
دلکده

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند

هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت

اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت

گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند

پياده ‌روي درازي بود،تپه بلندي بود 

آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه 

تمام مرمري عظيمي ديدند كه 

به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. 

رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" 

دروازه‌بان: روز به خير  ،  اينجا بهشت است

"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."


دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.


نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.

از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند.

راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. 

مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود

مسافر گفت: روز بخير

مرد با سرش جواب داد

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم


مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت


- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است


- آنجا بهشت نيست، دوزخ است


مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود


- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين

 دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند



پائولوکوئلیو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 8:47 توسط محسن |


پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .

همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی .
پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"
چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : "عجب خوش شانسی آوردی !"

اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست . باز همسایگان گفتند : " عجب بد شانسی آوردی ؟ "
و اینبار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "
در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .
"خوش شانسی ؟
بد شانسی ؟
کسی چـــه میداند ؟"

هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد . یک روی خوب و یک روی بد . هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست . بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .                                                        زندگی سرشار از حوادث است .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:58 توسط محسن |

 

به سراغ من اگر می آیی

 

تند و آهسته چه فرقی دارد ؟!

 

" تــــو " به هر جور دلت خواست بیا !

 

مثل سهراب دگر ...

 

جنس تنهایی من چینی نیست ،

 

که ترک بردارد

 

مثل آهن شده در تنهایی

 

چینی نازک تنهایی من

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 14:40 توسط محسن |

بعضیا تو زندگیت نقش دیوارو بازی میکنن

 

نه دوست داری خرابشون کنی ؛ نه میتونی بهشون تکیه بدی … !!!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 13:5 توسط محسن |

 

·         یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه

·         همه ی پل های پشت سرم را خراب کردم ؛ از عمد . . .
راه اشتباه را نباید برگشت . . . 

·         بعضی ﻫﺎ ﺧﺮﺷﻮﻥ ﺍﺯ ﺭﻭ ﭘﻞ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻪ !
ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﮔﺎﻭﺷﻮﻥ ﻣﯿﺰﺍﺩ !
ﺗﮑﻠﯿﻒ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺧﺮﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﭘﻞ ﺯﺍﯾﯿﺪﻩ ﭼﯿﻪ؟

·         ﺑﺮﺍﯼ یک ﺯﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ  پسرش مردی بسازد
ﺍﻣﺎ یک ﺯﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻇﺮﻑ ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﻭ ﺭﺍخام ﻣﯽﮐﻨﺪ

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 16:50 توسط محسن |

 خبرنگارميپرسه : گوسفندات چي ميخورن؟
چوپان ميگه سفيدا يا سياها؟
خبرنگار ميگه: سياها ...
چوپان ميگه: علف
خبرنگار ميگه:و سفيدا ؟
چوپان ميگه: اونا هم علف
خبرنگار ميپرسه : شب اونا رو كجا نگه ميداري؟
چوپان ميگه:سفيدا يا سياها ؟
خبرنگار ميگه:سفيدا ...
چوپان ميگه: تو يه خونه ي بزرگ
خبرنگار ميگه: و سياها ؟
چوپان ميگه : اونا رو هم توهمون خونه ي بزرگ
خبرنگار ميپرسه:وقتي بخواي تميزشون كني چطوري اينكاروميكني؟
چوپان ميگه: سفيدا يا سياها ؟
خبرنگار ميگه: سياها ...
چوپان ميگه : باآب اونا رو ميشورم
خبرنگار ميگه:و سفيدا؟
چوپان ميگه: اونارو هم با آب ميشورم

خبرنگاره عصبانی ميشه به چوپانه ميگه :توچرا اينقد نژادپرستي ميكني هي ميگي
سفيد ياسياه ؟؟؟
چوپانه ميگه:آخه سفيدا مال منن
خبرنگارميگه :و سياها ؟
چوپانه ميگه :اوناهم مال منن...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 12:54 توسط محسن |

همیشه با کسی دردُ دل کنید که دو چیز داشته باشد

یکی "درد" دیگری "دل"

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 12:37 توسط محسن |

من به آمار زمین مشکوکم ، اگر این سطح پر از آدمهاست ، پس چرا این همه دل ها تنهاست !؟ "

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 13:22 توسط محسن |

 آورده اند خواجه ای چشم چران و زن باز ،زنی زیبا در خیابان بدید و چونان همیشه قصد کرد تیکه ای بر او بیاندازد تا خود و دوستان به و جد آیند... 
نزد زن شد و بگفتا: تو و همسر من به زیبایی یکسان باشید،میل داریم تورا هم کام گیریم تا بدانیم کدام بهترید! 

زن بگفتا : نیاز به این کار نباشد،از شوی من پرسش کنی او خواهد گفت که من بهترم یا زن تو....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 10:54 توسط محسن |

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن ، وقتی جماعت خودش هزار رنگ است

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 9:54 توسط محسن |

 

 کوچکتر که بودیم ایمانمان قویتر بود .

بادبادک میساختیم اما  از اینکه مبادا باد را وزیدن نباشد هراسی به دل نبود .....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 15:11 توسط محسن |

واعظی پرسید از فرزند خویش

 هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هم عبادت،هم کلید زندگیست

گفت: "زین معیار اندر شهرما، یک مسلمان هست آن هم ارمنیست"  !!؟

                                               پروین اعتصامی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 17:29 توسط محسن |

صدای باران زیباترین ترانه خداست که طنینش زندگی رابرایمان تکرارمیکند نکندفقط به گل آلودگی كـــــفش هایمان بیندیشیم !!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 17:28 توسط محسن |

 

باران رحمت خدا همیشه می بارد ...

تقصیر ماست که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 12:39 توسط محسن |

 

شب قدر برای این است که بیدار شوی نه اینکه بیدار بمانی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 14:37 توسط محسن |

آنروزكه سقف خانه هاچوبی بود

 گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود                                                       

 امروزبنای خانه ها سنگ شده

 دلهاهمه با بنا هماهنگ شده                                                                                           

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 17:8 توسط محسن |

تقصیر من است این که کم می آیی .

هر گاه شدم اسیر غم می آیی.

این جمعه و جمعه های دیگر حرف است .

آدم بشوم سه شنبه هم می آیی !!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 9:31 توسط محسن |

الهی! ...

ما در دنیا معصیت کردیم ،  دوست تو محمد غمگین شد و دشمن تو ابلیس شاد

الهی! ...

اگر فردای قیامت، عقوبت کنی  ، باز دوست تو محمد غمگین شود و دشمن تو ابلیس شاد

 الهی! ....

 دو شادی به دشمن نده و دو اندوه بر دل دوست منه

 

 

. *خواجه عبدالله انصاری*

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 14:12 توسط محسن |

بچه ای نزد شیوانا رفت(در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ."  

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.  

شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.

  شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

  شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! "

  زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!

  ***************

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است...

در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است

و تنها یک گناه وجود دارد و آن جهل است    

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 11:3 توسط محسن |

گر 4 تکه نان خوشمزه باشد و شما 5 نفر باشید،

شک نکنید  کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید  

 مادر  است ..

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 12:12 توسط محسن |

هلاك مردم به 3 چيز است:

**********************

۱- گناه مي كند به اميد توبه ؛

۲- توبه نمي كند به اميد زندگاني ؛

۳- توبه ناكرده باقي مي ماند به اميد رحمت خداوند ؛

***********************

چنين كسي هيچ گاه توبه نمي كند.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 12:23 توسط محسن |

روزي هر روزه از يزدان گرفتن مفت نيست

ميدهد روزي ، ولي روزي ز عمرت ميبرد

دستگیری کن ضعیفان را مشو کمتر ز چوب

بهر پیران جهان گاهی عصایی لازم است

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 12:14 توسط محسن |

خدا خر را آفرید و به او گفت

تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد.

 

 و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد

   و  از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است.

 پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 9:59 توسط محسن |

 

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی

 

امام علی

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 12:21 توسط محسن |

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.

شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند ...

آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود !

اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد !!!

زنش آن را جابه جا کرده بود...

مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت :

و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 12:16 توسط محسن |

الهی...

چه بی صدا و بی منت میبخشی ، و

ما چه حسابگرانه تسبیح میگوییم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 12:28 توسط محسن |

روزگاری دراز پیش از این، پادشاهی در سرزمینی دوردست، عاشق تماشای پرواز پرندگان به بلندای آسمان، هدیه‌ای دریافت کرد از سوی دوستی که او را نیکو می‌شناخت.  دو قوش از نژاد زیبای عربی، دو قوش بلندپرواز. دو قوش عاشق آسمان.  آن دو سخت زیبا بودند و اگر بال می‌گشودند گویی تمامی زمین و زمینیان را زیر پر و بال خود می‌دیدند. سوار بر باد، به هر سوی پر می‌کشیدند. پادشاه، شادمان از دریافت آن دو ارمغان، آنها را به پرورش دهندۀ بازها و قوش‌ها سپرد تا تعلیمشان دهد و به پروازشان در آوَرَد.

ماهها گذشت و روزی قوش‌پرور ارشد نزد شاه آمد و سری به فروتنی فرود آورد و شاه را خبر داد که یکی از دو قوش را پروازی بلند آموخته آنچنان که چنان جلال و شکوهی در پرواز نشان می‌دهد که گویی بر آسمان پادشاهی می‌کند.  امّا اسفا که قوش دیگر میلی به پرواز ندارد و از روزی که آمده بر شاخ درختی جای گرفته و هیچ چیز او را به پرواز راغب نمی‌سازد

 

پادشاه را این امر عجب آمد و متحیّر ماند که چه باید کرد.  دست به دامان درمانگران زد تا که شاید در او مرضی بیابند و درمانش کنند و چون کامیاب نشدند به جادوگران روی آورد تا اگر پرنده گرفتار سحری گشته یا که جادویی او را به نشستن واداشته، آن را از او دور کنند تا به پرواز در آید.  امّا کسی توفیق را در این راه رفیق نیافت و نومید از دربار برفت.  پس شاه، یکی از درباریان را مأمور کرد که راهی بیابد، امّا روز بعد از پنجرۀ کاخش پرنده را نشسته بر شاخ دید.  بسیاری راهها را آزمود تا مگر پرنده دست از لجاج بردارد و اوج آسمان را بر شاخۀ درختی ترجیح دهد.  امّا، سودی نبخشید

 

پس با خود گفت، "شاید آنان که با طبیعت آشنایند نیک بدانند که چه باید کرد و مُهر از این راز بردارند و پرنده را از شاخه جدا سازند و به بلندای آسمان فرستند."  فریاد برآورد و درباری را گفت، "برو و زارعی را نزد من آور تا ببینم او چه می‌تواند انجام دهد."

درباری رفت و چنین کرد و زارعی مأمور شد تا راز را برملا سازد و گره از آن بگشاید.  بامداد روز بعد شاه با هیجان و شادمانی دید که قوش به پرواز در آمده و بر بالای باغ‌های قصر اوج گرفته است.  فرمان داد تا زارع را نزد او آورند تا به سرّ این کار پی ببرد.

زارع را نزد شاه آوردند.  پس پرسید راز این معجزه در چیست.  چگونه قوش به پرواز در آمد و چه امری او را واداشت تا شاخ را ترک گوید و به آسمان برپرد

 

زارع سری به نشانۀ تعظیم فرود آورده گفت، "پادشاها، سرّی در میان نیست و رازی نه تا برملا سازم؛ معجزی نیز در کار نیست.  امری طبیعی است که چون بدان پی ببریم مشکل آسان گردد.  شاخه را بریدم و قوش چون دیگر لانه و آشیانه نداشت، دل از آن برید و به آسمان برپرید."

و این داستان زندگی ما آدمیان است.  ما را آفریده‌اند تا پرواز کنیم نه آن که راه برویم.  زمینی نیستیم که به زمین گره خورده باشیم، بلکه آسمانی هستیم و اهل پرواز.  امّا مقام انسانی خویش را در نیافته‌ایم که چنین به زمین دل خوش داشته‌ایم و بر آن نشسته‌ایم و شاخۀ درختی را که لانه بر آن داریم گرامی داشته و دل بدان خوش کرده‌ایم.  به آنچه که با آن آشناییم دل خوش کرده‌ایم و از ناشناخته‌ها در هراسیم.  امکانات ما را نهایتی نیست و توانایی‌های ما را پایانی نه؛ امّا هراس داریم از کشف آنها و تلاش برای پی بردن به آنها.  به آشناها خو کرده‌ایم و از ناآشناها دل بریده.  راحتی را پیشه ساخته و از زحمت در هراسیم.  زندگی یک‌نواخت شده و از هیجان تهی گشته است.  از سختی‌ها می‌ترسیم و از رنجها در فراریم.  باید که دل از شاخۀ درخت برید و لانۀ زمینی را به هیچ گرفت و هراس را از دل راند و شکوه پرواز را تجربه کرد که اگر پرواز را تجربه کردیم دیگر زمین را در نظر نیاوریم و از اوج آسمان فرود نیاییم.  پس به فراسوی ترسها پرواز کنیم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 11:46 توسط محسن |

آورده اند  مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب " حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد. مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد ومکرهای زنان در حد حصر نیاید .

پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید..

زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد.

 چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بیچاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم... کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بودبیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش *

 مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت : " لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."

پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 11:57 توسط محسن |

طفل می گرید چو راه خانه را گم می کند

چون نگریم من؟ که صاحب خانه را گم کرده ام

 

صائب تبریزی

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 14:1 توسط محسن |

 

آن کس که مایه دار بُود، خودنمای نیست

هرگز کسی، گُلی به سر باغبان ندید

 

کلیم کاشی

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 15:54 توسط محسن |