تبليغاتX
دلکده

چهارشنبه دهم تیر 1388

پسرک از غم روزگار به ساحل دریا پناه برد و با حزن و اندوه فراوان شروع به نواختن نی کرد که ناگهان پری دریایی بسیار زیبایی با شنیدن صدای ساز از آب بیرون آمد و مرهم دردهای پسرک شد.

پسرک که به راز پری دریایی پی برده بود، هر شب کنار دریا می آمد و ساز خود را می نواخت تا بتواند پری دریایی زیبا را ملاقات کند، و اینکار برای او دیگر عادت شده بود.

چندین روز به همین صورت گذشت تا اینکه یک روز پسرک اندوهگین کنار دریا شروع به نواختن نی کرد ولی اثری از پری دریایی نشد، اما او دست بردار نبود و تمام ملودی های عاشقانه ای که بلد بود را نواخت ولی باز هم از پری دریایی زیبا خبری نشد.

 تا اینکه لاک پشتی که اتفاقی از آنجا می گذشت و قضیه را می دانست دلسوزانه کنارش رفت و به او گفت:

بیهوده خودت رو خسته نکن آنطرف ساحل DJ آمده است.

نوشته شده توسط محسن در 15:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم خرداد 1388

اناری پرترک

اناری پرترک، از شاخه افتاد

سر شب بی صدا، تو حوض خونه

نفهمید و، یهو پخش و پلا شد

همه دار و ندارش، دونه دونه

 

تموم ماهیا، تو حوض اون شب

صدایی توی تاریکی شنیدن

پریدن روی پاشویه نشستن

اناری پرترک، رو آب دیدن

 

انار پرترک، تنهای تنها

دلش صد تیکه شد، تو اون سیاهی

یهو اون ماهیای با محبت

شدن بی رحم، عین کوسه ماهی

 

به جون اون انار افتادن و ...آخ

نخوردن آب ها اصلا تکونی

چی شد؟  از اون انار تیکه پاره

نه جونی موند و نه دونی، نه خونی

 

اناره یادش اومد اون شبا رو

که اون بالا بالاها آشیون داشت

برای ماهی یا، لالا یی می خوند

لبی خندون، دلی از غصه خون داشت

 

دلش خون بود، مبادا تو دل شب

بیاد باد  و،  رو  آبا  چین بیفته

نمی دونس، که تیکه تیکه می شه

ازاون بالا، اگه پایین بیفته

 

انار تیکه تیکه، تازه فهمید

که دست مهربونش، بی نمک بود

رفیقا م کا شکه یک روزی بفهمن

دل من اون انار پر ترک بود ...!

 

نوشته شده توسط محسن در 15:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم خرداد 1388

گرمابه

لنگ انداخت پیش پاهایم

مرد گرمابه دار، کیسه به دست

برد از پله ها مرا پایین

در حمام را به رویم بست

*

صبح جمعه چه قدر می چسبید

سیرت و صورتی صفا دادن

مثل ماهی در آمدن از تنگ

توی حوض بلور افتادن

*

شوخ چشمانه برد شوخ از من

کنج گرمابه، مرد حمامی

روی دیوار، محو من شده بود

شاه، با چشم های بادامی *

*

همه سو چشم هاش می چرخید

توی آیینه های زنگاری

سقف آیینه کاری حمام

باغ بادام بود انگاری

*

تیغ برداشت، تا صفا بدهد

صورتم را که گرد غربت داشت

تیغ لغزید و مرد حمامی

گل سرخی به گونه هایم کاشت

*

در میان بخارها می شد

از لب زخمی انار نوشت

یا که آرام رفت و بر دیوار

شعر سرخی به یادگار نوشت

*

آن طرف در میان کاشی ها

شاه با چشم های تلخ، اسیر

این طرف در میان آینه ها

سایه ی زخمی امیر کبیر...

 

 

نوشته شده توسط محسن در 9:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

خواستگاری

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش کرد .

و گفت:نه،هرگز،همسری ام را سزاوار نیستی،تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز.غرورت،غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت امد و نه بلندی کوه ها!

پسر نوح گفت:اما ان که غرق میشود،خدا را خالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدایم را لا به لای طو فان یافتم،در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت:ایمان،پیش از واقعه به کار می اید. در ان هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. ان چه تو به ان رسیدی ،ایمان به اختیار نبود،پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت:انها بر کشتی سوارند،امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما ان غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم.خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی ان را از کفم نمی برد.

دختر هابیل گفت:باری ،تو سرکشی کردی و گناهکاری.گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت:شاید ان که جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد . شاید ان خدا که مجال سر کشی داد ،فرست بخشیده شدن هم داده باشد!

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد انگاه گفت:شاید،شاید پرهیزگاری من به ترس و تهدید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود . دنیا کوتاه است و ادمی کوتاه تر. مجال ازمون و خطا این هم نیست.

پسر نوح گفت:به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش.پیش از انکه دستها ی درخت به نور برسند.پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد.گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.

من اینگونه به خدا رسیدم . راه من اما راه خوبی نیست.راه تو زیباتر است،راه تو مطمئن تر،دختر هابیل!

پسر نوح این را گفت و رفت . دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالها ست که منتظر است و سالها ست که با خود می گوید:ایا همسریش را سزاوار بودم؟

نوشته شده توسط محسن در 16:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387

 

انسانها غمی به دل نگیرند؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛

پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!

 **دکتر علی شریعتی**

نوشته شده توسط محسن در 13:50 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم اسفند 1387

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا
موزه سازی كنیم ؟

 قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند

. خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو . آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،‌گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم

 

نوشته شده توسط محسن در 14:34 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387

ساخت داروی بیماری چشم با الهام از سوره یوسف

 

یک پزشک مصری موفق شد با الهام از آیات سوره یوسف (ع) داروی درمان آب مروارید را بسازد.

 این دارو که «داروی قرآن» نام دارد، توسط دکتر عبدالباسط محمد و با استفاده از ترکیبات موجود در عرق بدن انسان ساخته شده است.

دکتر عبدالباسط محمد درباره نحوه الهام از آیات قرآن بری ساخت این دارو می‌گوید: یک روز صبح در حال خواندن سوره یوسف(ع) بودم که آیات 84 تا 93 این سوره نظر مرا جلب کرد. حضرت یوسف (ع) که اکنون عزیز مصر است، در آیه 93 خطاب به برادران خود می‌گوید: «حال این پیراهن مرا ببرید و بر روی صورت پدرم بیندازید تا بینا شود.

حضرت یعقوب(ع) در فراق فرزند خود یوسف (ع) بسیار گریه می‌کند و بر اثر این گریه‌ها چشم‌هایش سفید شده و بینایی خود را از دست می‌دهد. اما با انداختن پیراهن یوسف (ع) بر روی چشمان پدر، بینایی حضرت یعقوب (ع) بازمی‌گردد.

او می‌افزاید: من با خود فکر کردم که چه چیز در پیراهن یوسف (ع) می‌توانست اثر شفابخش بر چشمان یعقوب(ع) گذارد و سرانجام به این نتیجه رسیدم که چیزی جز عرق بدن یوسف (ع) نمی‌تواند عامل بینایی چشمان پدر باشد. با مطالعه بر روی ترکیبات عرق انسان و آزمایش آن بر روی خرگوش‌ها به نتایج مثبتی دست یافتم. پس از آزمایش داروی خود بر روی 250 بیمار مبتلا به آب مروارید و احراز 99 درصدی اثربخشی این دارو، برایم مسجل شد که این معجزه‌ی از سوی قرآن بود.

یادآوری می‌شود، قرار است یک شرکت داروسازی سوئیسی «داروی قرآن» را که بدون عوارض جانبی است و 99 درصد موثر بوده و به تایید موسسات تحقیقاتی اروپا و آمریکا رسیده است، به تولید انبوه برساند.

نوشته شده توسط محسن در 11:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم اسفند 1387

راه خاکی است و پر از سنگ های کوچک و بزرگ؛ همان سنگ هايی که در کودکی بازيچه شوق لی لی من بود و اين روزها گاهی کسی با آن شيشه ای می شکند يا بر درياچه ای موج می اندازد . راه من ، راهی برای تمام فصول است؛ در پاييز ، چشم اندازی برای غروبی قرمز در پشت درختان رنگ به رنگ و باران برگ و بوی خاک خيس . در زمستان ، زمينی برای ابديت سپيد برف ها که آرام و بی صدا کنار يکديگر می نشينند و به آسمان خيره می شوند تا ابرها بار سفر ببندند و خورشيد نمايان شود . در بهار ، گهواره ای با کودکی خندان ، جوانه های سبز بر شاخه های خيس از برف درختان ، باد ، ابرهای پر طراوت بارانی ، مستی و سرخوشی گل های بنفشه در دامن خاک و در تابستان ، فراوانی ، لذت سيراب شدن از پی تشنگی و گرما ، آسايش سايه ای خنک در دشتی بيکران ، داغی آفتاب و خنکای چشمه ها و رودها ، آرامش دريا...

از ناکجا آمدم و به ناکجا می روم...اميدوار آمدم و با همه تلخی ها و نا ملايمات ، اميدوار می روم ، چون فصلی ديگر در راه هست و حتی اگر آن فصل زمستان باشد ، من از به تماشا نشستن بارش برف ، از سرمای شب های دراز و تاريک در کوچه پس کوچه های شهر هم می توانم لذت ببرم... فقط کافی است هميشه باور داشته باشم فصلی ديگر در راه است...!

اما تويی که آمدنم را ديدی ، کنار آتشم نشستی ، گرم شدی و با آمدن خورشيد ، سرما را فراموش کردی ، خاک بر آتشم ريختی... تويی که شب ها چشم بر آسمان پر ستاره ام دوختی و در کوير بی نشان راه آبادی يافتی و شب ها را زير سقف به صبح رساندی بی آنکه حتی سوسوی ستاره ای را به حريم خانه ات را دهی... تويی که در خزان و سرمای روزگارت دل به گل يخ بستی و او را شيفته کردی و با آمدن بهار و پر گل شدن خاکت ، آن را به فراموشی سپردی...تو که ساده از من گذشتی ! برای آخرين بار بود که برای تو نوشتم .

خداحافظ تا فصلی ديگر...اما بگذار عاشقانه بگويمت...هر ابری قاصد باران نيست

نوشته شده توسط محسن در 16:28 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم اسفند 1387

لحظه ها

لحظه ها را ناب مي خواهم نشست
خسته با پايي كه رفتن را نداشت

لحظه ها را با نگاهت حلقه داشت
يا كه با غربت مرا بيگانه كاشت

در مقام يك اسير در راه تو
مي شود از بودن و خواستن گذشت
مي شود پيدا شد از آبي ترين
يا كه هم آغوش مهتابي جز اين

باز هم لحظه ها را ناب مي خواهم
در سكوتي دلنشين
در عروج ذهن و دستاني غريب
و باز هم ...
نوشته شده توسط محسن در 16:22 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم دی 1387


دشتها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

 نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرزه کین پوشانده ست

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

 بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

 و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

 هیچ چیز ارزان نیست

نوشته شده توسط محسن در 14:50 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم دی 1387

آنکه شنيد ، آنکه نشنيد.....

 

 مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين

موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر

خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي

 اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر

است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را

به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ،

مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار

 کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب

همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي

 نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است.

بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم،

شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت

آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد.

بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و

بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش

گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي

چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!"  حقيقت به همين سادگي و

صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم،

 در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد ...............

 

 

نوشته شده توسط محسن در 9:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام آذر 1387

فال شب یلدایی

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر/کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

گفتی به ناز بیش مرنجان مرا برو/آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست/آن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

والله که شهر بیتو مرا حبس می شود/آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول/ آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار/رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما/ گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست

نوشته شده توسط محسن در 16:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم آبان 1387

قسمت هستی

 

روز قسمت بود..خدا هستی را قسمت میکرد.خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد00شما را خواهم داد ..سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چیزی خواست..یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن..یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز..یکی دریا را انتخاب کرد و یکی
آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم..نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی..نه آسمان ونه دریا
.....تنها کمی از خودت..تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است..حتی اگر
به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست..زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

نوشته شده توسط محسن در 7:22 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387

 

در هر نفس كشيدن امتحانی است،

 ببين با انگيزه رحمانی آغاز میشود يا با انگيزه شيطانی آميخته می‌گردد

نوشته شده توسط محسن در 9:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم مهر 1387

 

آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشکل است زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند.

نوشته شده توسط محسن در 15:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387

عقل یا دل

 

افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش چون کار دل دوست داشتنه ... درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه !!!

نوشته شده توسط محسن در 7:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم شهریور 1387

زندگی

 

زندگی دفتری از خاطره هاست ...

 یك نفر در دل شب، یك نفر در دل خاك ...

یك نفر همدم خوشبختی هاست،یك نفر همسفر سختی هاست ...

 چشم تا باز كنیم عمرمان می گذرد....

نوشته شده توسط محسن در 14:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

 

سحرگاهان که عرش کبریایی نغمه توحید می سراید و تو قنوت می خوانی

 میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

 

نوشته شده توسط محسن در 11:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم شهریور 1387

ای صمیمی

 

ای صمیمی! . . . ای دوست

گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی

دیدن روی تو حتی از دور

آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه ی دیدار تو ام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است

گرمی دست تو را محتاجم

و دل من . . . به نگاهی از دور

طفلکی می سازد

ای قدیمی! . . . ای خوب

تو مرا یادکنی . . . یا نکنی

من به یادت هستم

من صمیمانه به یادت هستم

آرزویم همه سرسبزی توست

دایم از خنده لبانت لبریز

دامنت پرگل باد

نوشته شده توسط محسن در 13:33 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم مرداد 1387

پس کی میایی؟

 

تا نيايى بغضِ فضا برطرف نمى‏شود. تو بى‏آنكه فكر غربت چشمان ما باشى، نمى‏دانيم چرا، تا كى، براى چه؟ ولى رفتى و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مى‏باريد!

و بعد از رفتنت تا حال آسمان چشمانمان خيس باران شد.

و بعد از رفتنت درياچه بغضى كرد.

ما همه آمدنت را به انتظار نشسته‌ايم

نوشته شده توسط محسن در 8:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم تیر 1387

پیغام گیر تلفن شعرا

پیغام گیر تلفن شعرا

پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !


پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم


 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 14:45 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387

آرزوهایی که حرام شدند

سلام خیلی وقت بود فرصت نمی کردم که یه سر بزنم منو ببخشید .فرزند همین آب و خاک (آقا سراج)میدونه این چند ماه داره چی به من میگذره.

 هفته پیش داشتم چند تا قطعه شعراز شل سیلوراستاین میخوندم.از یکی از شعراش خیلی خوشم اومد.امیدوارم شما هم بپسندید.

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

نوشته شده توسط محسن در 8:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

دو فنجان قهوه

دو فنجان قهوه

 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم! همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت:  حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :
این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،
همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست!

 

 

نوشته شده توسط محسن در 9:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387

 

ترجيح مي دم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم

تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم

 

 

                                                                                                             مارلون براندو

 

نوشته شده توسط محسن در 7:52 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387

 

 

Please sign this petition

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html

 

 

نوشته شده توسط محسن در 7:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

تفاوت دوزخ و بهشت

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند?!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 7:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

این قافله عمر عجب میگذرد

 

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در 10:21 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم اسفند 1386

انسانهاي بزرگ

 

براي انسانهاي بزرگ هيچ بن بستي وجود ندارد ، زيرا آنان بر اين باورند كه :

يا راهي خواهم يافت و يا راهي خواهم ساخت

 

نوشته شده توسط محسن در 7:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

سطل آب و مشعل

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟

فرشتـه جواب داد: می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!

نوشته شده توسط محسن در 14:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

غذا رسانی به کرمی در درون سنگی در میان دریا

 

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در  همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه  به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد  ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه  خود نداشت .

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من  روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم .

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.

 

نوشته شده توسط محسن در 8:53 |  لینک ثابت   •