|
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره!' من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد. + نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388 12:40 توسط محسن |
پسرک از غم روزگار به ساحل دریا پناه برد و با حزن و اندوه فراوان شروع به نواختن نی کرد که ناگهان پری دریایی بسیار زیبایی با شنیدن صدای ساز از آب بیرون آمد و مرهم دردهای پسرک شد. پسرک که به راز پری دریایی پی برده بود، هر شب کنار دریا می آمد و ساز خود را می نواخت تا بتواند پری دریایی زیبا را ملاقات کند، و اینکار برای او دیگر عادت شده بود. چندین روز به همین صورت گذشت تا اینکه یک روز پسرک اندوهگین کنار دریا شروع به نواختن نی کرد ولی اثری از پری دریایی نشد، اما او دست بردار نبود و تمام ملودی های عاشقانه ای که بلد بود را نواخت ولی باز هم از پری دریایی زیبا خبری نشد. تا اینکه لاک پشتی که اتفاقی از آنجا می گذشت و قضیه را می دانست دلسوزانه کنارش رفت و به او گفت: بیهوده خودت رو خسته نکن آنطرف ساحل DJ آمده است. + نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388 10:0 توسط محسن |
اناری پرترک، از شاخه افتاد سر شب بی صدا، تو حوض خونه نفهمید و، یهو پخش و پلا شد همه دار و ندارش، دونه دونه تموم ماهیا، تو حوض اون شب صدایی توی تاریکی شنیدن پریدن روی پاشویه نشستن اناری پرترک، رو آب دیدن انار پرترک، تنهای تنها دلش صد تیکه شد، تو اون سیاهی یهو اون ماهیای با محبت شدن بی رحم، عین کوسه ماهی به جون اون انار افتادن و ...آخ نخوردن آب ها اصلا تکونی چی شد؟ از اون انار تیکه پاره نه جونی موند و نه دونی، نه خونی اناره یادش اومد اون شبا رو که اون بالا بالاها آشیون داشت برای ماهی یا، لالا یی می خوند لبی خندون، دلی از غصه خون داشت دلش خون بود، مبادا تو دل شب بیاد باد و، رو آبا چین بیفته نمی دونس، که تیکه تیکه می شه ازاون بالا، اگه پایین بیفته انار تیکه تیکه، تازه فهمید که دست مهربونش، بی نمک بود رفیقا م کا شکه یک روزی بفهمن دل من اون انار پر ترک بود ...! + نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 15:50 توسط محسن |
لنگ انداخت پیش پاهایم مرد گرمابه دار، کیسه به دست برد از پله ها مرا پایین در حمام را به رویم بست * صبح جمعه چه قدر می چسبید سیرت و صورتی صفا دادن مثل ماهی در آمدن از تنگ توی حوض بلور افتادن * شوخ چشمانه برد شوخ از من کنج گرمابه، مرد حمامی روی دیوار، محو من شده بود شاه، با چشم های بادامی * * همه سو چشم هاش می چرخید توی آیینه های زنگاری سقف آیینه کاری حمام باغ بادام بود انگاری * تیغ برداشت، تا صفا بدهد صورتم را که گرد غربت داشت تیغ لغزید و مرد حمامی گل سرخی به گونه هایم کاشت * در میان بخارها می شد از لب زخمی انار نوشت یا که آرام رفت و بر دیوار شعر سرخی به یادگار نوشت * آن طرف در میان کاشی ها شاه با چشم های تلخ، اسیر این طرف در میان آینه ها سایه ی زخمی امیر کبیر... + نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 9:41 توسط محسن |
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش کرد . و گفت:نه،هرگز،همسری ام را سزاوار نیستی،تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز.غرورت،غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت امد و نه بلندی کوه ها! پسر نوح گفت:اما ان که غرق میشود،خدا را خالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدایم را لا به لای طو فان یافتم،در دل مرگ و سهمگینی سیل. دختر هابیل گفت:ایمان،پیش از واقعه به کار می اید. در ان هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. ان چه تو به ان رسیدی ،ایمان به اختیار نبود،پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست. پسر نوح گفت:انها بر کشتی سوارند،امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما ان غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم.خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی ان را از کفم نمی برد. دختر هابیل گفت:باری ،تو سرکشی کردی و گناهکاری.گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد. پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت:شاید ان که جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد . شاید ان خدا که مجال سر کشی داد ،فرست بخشیده شدن هم داده باشد! دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد انگاه گفت:شاید،شاید پرهیزگاری من به ترس و تهدید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود . دنیا کوتاه است و ادمی کوتاه تر. مجال ازمون و خطا این هم نیست. پسر نوح گفت:به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش.پیش از انکه دستها ی درخت به نور برسند.پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد.گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت. من اینگونه به خدا رسیدم . راه من اما راه خوبی نیست.راه تو زیباتر است،راه تو مطمئن تر،دختر هابیل! پسر نوح این را گفت و رفت . دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالها ست که منتظر است و سالها ست که با خود می گوید:ایا همسریش را سزاوار بودم؟ + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 16:3 توسط محسن |
انسانها غمی به دل نگیرند؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! **دکتر علی شریعتی** + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 13:50 توسط محسن |
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است . قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...قرآن ! من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند . خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو . آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم + نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 14:34 توسط محسن |
یک پزشک مصری موفق شد با الهام از آیات سوره یوسف (ع) داروی درمان آب مروارید را بسازد. این دارو که «داروی قرآن» نام دارد، توسط دکتر عبدالباسط محمد و با استفاده از ترکیبات موجود در عرق بدن انسان ساخته شده است. + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 11:55 توسط محسن |
راه خاکی است و پر از سنگ های کوچک و بزرگ؛ همان سنگ هايی که در کودکی بازيچه شوق لی لی من بود و اين روزها گاهی کسی با آن شيشه ای می شکند يا بر درياچه ای موج می اندازد . راه من ، راهی برای تمام فصول است؛ در پاييز ، چشم اندازی برای غروبی قرمز در پشت درختان رنگ به رنگ و باران برگ و بوی خاک خيس . در زمستان ، زمينی برای ابديت سپيد برف ها که آرام و بی صدا کنار يکديگر می نشينند و به آسمان خيره می شوند تا ابرها بار سفر ببندند و خورشيد نمايان شود . در بهار ، گهواره ای با کودکی خندان ، جوانه های سبز بر شاخه های خيس از برف درختان ، باد ، ابرهای پر طراوت بارانی ، مستی و سرخوشی گل های بنفشه در دامن خاک و در تابستان ، فراوانی ، لذت سيراب شدن از پی تشنگی و گرما ، آسايش سايه ای خنک در دشتی بيکران ، داغی آفتاب و خنکای چشمه ها و رودها ، آرامش دريا... + نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 16:28 توسط محسن |
لحظه ها را ناب مي خواهم نشست + نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 16:22 توسط محسن |
دشتها آلوده ست در لجنزار گل لاله نخواهد رویید در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟ فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم گل گندم خوب است گل خوبی زیباست ای دریغا که همه مزرعه دلها را علف هرزه کین پوشانده ست هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست + نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 14:50 توسط محسن |
مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است... به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!" حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد ...............
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 9:22 توسط محسن |
فال شب یلدایی بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر/کان چهره مشعشع تابانم آرزوست گفتی به ناز بیش مرنجان مرا برو/آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست/آن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست والله که شهر بیتو مرا حبس می شود/آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/شیر خدا و رستم دستانم آرزوست زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول/ آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست یک دست جام باده و یک دست زلف یار/رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت می نشود گشته ایم ما/ گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست + نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 16:1 توسط محسن |
روز قسمت بود..خدا هستی را قسمت میکرد.خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد00شما را خواهم داد ..سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است. + نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 7:22 توسط محسن |
در هر نفس كشيدن امتحانی است، ببين با انگيزه رحمانی آغاز میشود يا با انگيزه شيطانی آميخته میگردد + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 9:49 توسط محسن |
آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشکل است زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند. + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 15:21 توسط محسن |
افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش چون کار دل دوست داشتنه ... درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه !!! + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 7:51 توسط محسن |
زندگی دفتری از خاطره هاست ... یك نفر در دل شب، یك نفر در دل خاك ... یك نفر همدم خوشبختی هاست،یك نفر همسفر سختی هاست ... چشم تا باز كنیم عمرمان می گذرد.... + نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 14:27 توسط محسن |
سحرگاهان که عرش کبریایی نغمه توحید می سراید و تو قنوت می خوانی میان ربنای سبز دستانت دعایم کن
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 11:33 توسط محسن |
ای صمیمی! . . . ای دوست گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی دیدن روی تو حتی از دور آب بر آتش دل می پاشد آنقدر تشنه ی دیدار تو ام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم و دل من . . . به نگاهی از دور طفلکی می سازد ای قدیمی! . . . ای خوب تو مرا یادکنی . . . یا نکنی من به یادت هستم من صمیمانه به یادت هستم آرزویم همه سرسبزی توست دایم از خنده لبانت لبریز دامنت پرگل باد + نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 13:33 توسط محسن |
تا نيايى بغضِ فضا برطرف نمىشود. تو بىآنكه فكر غربت چشمان ما باشى، نمىدانيم چرا، تا كى، براى چه؟ ولى رفتى و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مىباريد! + نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 8:10 توسط محسن |
پیغام گیر تلفن شعرا ادامه مطلب + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 14:45 توسط محسن |
سلام خیلی وقت بود فرصت نمی کردم که یه سر بزنم منو ببخشید .فرزند همین آب و خاک (آقا سراج)میدونه این چند ماه داره چی به من میگذره. هفته پیش داشتم چند تا قطعه شعراز شل سیلوراستاین میخوندم.از یکی از شعراش خیلی خوشم اومد.امیدوارم شما هم بپسندید. جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به... ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ...... پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!! + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 8:13 توسط محسن |
دو فنجان قهوه پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. + نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 9:2 توسط محسن |
ترجيح مي دم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم مارلون براندو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 7:52 توسط محسن |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 7:40 توسط محسن |
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند?! پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" ادامه مطلب + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 7:58 توسط محسن |
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد ادامه مطلب + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 10:21 توسط محسن |
براي انسانهاي بزرگ هيچ بن بستي وجود ندارد ، زيرا آنان بر اين باورند كه : يا راهي خواهم يافت و يا راهي خواهم ساخت + نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 7:36 توسط محسن |
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ فرشتـه جواب داد: می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد! + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 14:6 توسط محسن |
|
| ||||||